تبليغاتX
< اندیشه های نا تمام
که می نویسم شعر یعنی اینکه آغاز می کنم با تو بودن را . اگر چه تلخ روزگاریست...... فریاد
 چیزی آنسوی قند

 

چیزی آنسوی قند

 

ایرج عبادی

 

از بلند ارتفاع بالای آرارات

تا رقص خیال " خانی " 1

که ایستاده

در وسط خیابان

روی سنگ خاطره

اگر صد قر ن خطر مرزهای

نا هموار

کیلومتر را بشمار.....

سی و اندی را !

باز غم اشک  بی نانی

میان نهر چشم های عبور

که  تو با منی

من تاریخ و تو عشق و افسون جاده

یعنی می خواهی قصه ی خواب

" مه م و زین " را  بگونه ای ، اینگونه بنویسی

می خوانیم با واژگان سحر

می خوانمت

با آنچه موسیقی و بال

تا خواندن حادثه ی نگاه تکرار شود

گفتی :  بلند ترین غزل تازه ات را

دوست دارم

گفتم : با مثنوی شیرین  لبانت راه طولانیست

صبح هر روز

صبح بخیر های بی قرار

وشبانگاه

باهم بودن های توامان

و نیمه ها هم که دفتر یاد.....

درین غربت بی خویشی

اتاقی پر شده است

ازهوای نفس و عطر خواستنت

تا ارومیه می چرخم

هستی

دریاچه ی مهر بانی که کم  آب نمی شود

می شود ، شود نشود

اینجا هم

باهم

همان همیشه ی هنوز

تا کجا تابم می دهی

که بی تابیم را

در تاب قاب روی دیوارت ببینی

این سینه هم

که کلیدش را می دانی

بالش آرامشت

حل شده ایم

نه در حساب تفریق ها

در آنچه جمع عسل

 یا در گلناز چشم هایی

نه ، چیزی آنسوی قند عشق

کنار جوی زمزمه ی قناری

راست بگو

بی بگو مگو

بی گردشی به گفتگوی چپ و راست

عجیب نیست!

دوبایزید شهر مرزی ترکیه

4 /6/88

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 سیار ه ی پر آفتاب

 

 

سیار ه ی پر آفتاب

 

ایرج عبادی

 

          برای مادرم بخاطر تمامی مهربانی هایش

          و تمامی مادران داغدار و رنج کشیده ی کشورم

 

پرند صبح بر بالهای سپیدش

سیال در  روخانه ی عاطفه ای روشن

دل نگران تولد لادن در باغچه

لالایی خوان گهواره جنبان من!

کبوتری که راز اشک را

به یلدای اندوه نگفت

تا سرخی شقاوت دل به آبی ها بسپارد

بگاه ولادتت

آیینه

غزل غزل های عشق را سرود

تا آزادی از رود خانه ی  واژگان زمین وطن

جدا نشود

چلچراغی در قصیده بودن

که ذهن سیاهواره ی یاس را

بذر نور می زد.

فریاد های یاغیمان کم نیاورده اند

مادر

 سحر تبرک خود را از تو

به عاریت گرفت

که دریا

زمزمه ی روشنایی مواج  آب را !

که غمت

باندازه ی تمامی ابر های جهان...

مادر

در کدام سیاره ی پر آفتاب غسل کرده ای

که ستاره ی بخت کودکی

چشم انتظار طلوع تست ؟

شهریور 76

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 باز.....با

 

باز.....با

 

ایرج عبادی

 

باران و باز باران و

ب

ا

ر

ا

ن

گلوله،

 با پرواز تو  در زیر چتری

که با من

انتطار می کشد

می خواهی بپری ، هر جا که دوست داری

منتظرم

این آغوش و آن فریاد و

همه ی لحظه های مقاومت  عشق

یعنی با ل زدن ها را نمی شود

دستبند زد و به پشت میله ها انداخت!

گفتم : اکنون بالی در بازو و

تو در ستایش پله کانی که تا بالاها میبرتت

همراه صدا می شود

افتادن صخره های شب و شب پرست و

شبنامه

در رودخانه می گردد.

باتوم  در میان پوتین خیابان کم آورده است!

30/6/88

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 سیزده بدر

 

 

سیزده بدر

 

ایرج عبادی

 

حسادت چمن و

چتر حادثه و

چراغ حیران کوچه را

نا دیده گرفتم

و سیزده بدر

سبزه را به نیت

سبزینه ی نگاه تو

به نگا هم گره زدم

نسیم نا آرام ، سراسیمه

در باغچه مکثی کرد

و بهار باغ

به تماشای

دستهای رها در گردن

سبزترین درخت سرو نشست !

 

سنندج- 20/1/88

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 اشتیاق دویدن

 

اشتیاق دویدن

 

ایرج عبادی

 

در " آمل "1 پرنده ای کوچ را به سوی

دستهای من می داند

بدنبال یادش

سبزی " جواهر ده " 2 هم کم می آورد

دوهزار نه ، جاده سه هزار تنکابن هم زیاد نبود

که به قله ی پنج هزار البرز برسی

باز ارتفاع زاگروس و البرز کوتاه

پرواز اوج بلندهای نگاه است

تا پنج و پنج که پیچ می خورد

ماهی ها بفکر دریایی آبی هایند

و پرندگان درخیال پریدن های نا مکشوف

کدام بال شاهپر ترا دارد

 تا

 به بالهایم گره خورد؟

مرغکان موج ،

رج رج آواز بی شکیب دریا

که بوی تنت را دارد

اجاق شعر هایم که ترا می نویسد

در جنگل ستان اینهمه آتش

تا کجا

با سکوت مهتاب

در نا کجا آباد ابر ها نشسته ای؟

تلاقی دو فصل نو ، در وسعت تماشایی رازی قدیمی

و رضایت حضور " زرد پرها "3

به یک آسمان تا پناهگاه باران

در اشتیاق دویدن دو بالا بلند

در تیر کمان قله

که پرواز را دوست دارند.

 

11 /1/88  جاده دو هزار تنکابن

 

1-     از شهرستانهای خوش منظر استان مازندران

2-    دهکده ای زیبا و سبز در اطراف شهرستان رامسر

3-    اسم پرنده ای در ادبیات کردی هم سنگ قناری

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 

 مهربانان ،آشنا یا ناآشنایان

برایتان

 بالی  هدیه می فرستم از جنس پرواز

 آسمانی از جنس آبی

گلی از جنس عشق

و دلی از جنس دوست داشتن

تا بدانید منهم مانند شما از تنفر و جنگ و نا مردمی بیزارم

ولانتاین ، روز عشق و دوستی ومهر برتمامی شما مبارک!

 

آدرستان را گم کرده بودم ، هدیه  را در صندوق پستی

دیدار های همیشگیتان گذاشتم !

                                                            سر دبیر

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  |
 شعری تازه

از اینکه دلتنگم

ایرج عبادی

غ

م

و

د

ل

م

یعنی اینکه دلتنگ غم آجین

هنوز ندانسته ای

که خواستن

می گردد

درین گردونه

که می چرخاند

چرخ چشمهایت را

کمی هم چرخ عشق

ساعت ها گشتنم را

در آن کوچه که تو را تا ترنم باران

نه کمی آنطرف تر

مرا

و زمان

و آنچه را که رازی در وب لاگ سکوتت

 اگر در من مانده ای ، صبح کوچه باغی خوشبوست

و گرنه بال کبوتری تنها و خیس

یعنی رفتن را در طبل نشسته است

این گام را در روز شمار یاد دوباره تکرار می کنم

گل بودن آفتاب گردان ساده نیست

کم نیاورده ام در این واژه

که بیتی شود

تا بلندای گیسوی اتفاق

اگر کم آمد

بر گرد بر گرد موج و اوج آمدن

 هست ، هشتن دستی

در ضریب ضربان نبضم

که روز شمار رنج ها را

 از انبان 2000

بشمارد تا به آغاز ناب 2 برساند .

هنوز چند قدمی تا شعر پریدن باقیست!

 

 5  و 7 بهمن ماه 87

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 نشکستن
 

 

       

 

 

                    نشکستن

 

                          برای پسرم امید و غصه های تو

                                  

                               که امید های تازه ترم هستید

 

                                                       ایرج عبادی

 

از بسکه من را ندیده ای

و

پرتاب شده ام

 

          به ته بی تویی

 

توی من

 

من را نمی شناسد

 

تو

تو

تو

 بی من

 

اکنون

 

هزار تاریخ

 

حافظه ام را می پراند

 

به نسیم کبوتر ها

 

که نه فال مرغ دریایی

 

 و نه قیقاج پرستو ها

 

 به تماشاییش!

 

پرواز را

 

بی بال

 

در بال پنجره ی زمان

 

می شکنی  و نمی دانی

 

شکستنم

 

 همه ی لایه های

 

قرار بودن را در آیینه

 

کشانیده است به شکستن

 

اگر شکستنی

 

در گیسوی بی قرار یاد های باد هاست

 

بی گناه

 

 هستم  را

 

در هستی

 

هسته های عشق گره زده ای

 

موجی که در سفرم

 

زبر دستی و طراریش را

 

به  رویش غوغا سپرده است

 

غوغای

 

از تو به من

 

دویدن

و من رها به جاده ها

 

و می شکانیم

 

که نه دستی بر  هیزم سوزان  سبزه و

 

و نه بوسه ای از ذغال مشتعل تنور گرمت

 

تنور

 

تنور

 

همان آنشدان لبریز قصه ها

 

باژ گونه ست

 

گونه ای

 

اینگونه

 

 از جنس افسانه

 

تمامی آنچه بر گرد گنبد و مناره می گردد

 

گرد

 

گرد

 

بر گرد مناره ،

 

مناره گرد

 

می گردد

 

هراس  سر کشی صلیب دار و

 

  چشم خود صلیب

 

و دل لرزه های قربانی

 

 نه صلیب قربانی

 

که به قربان

 

آن و

هر چه در کنار آن

 

تکرار می شوی و می تکراریم

 

تکرار

 

تکرار

 

 تمامی رنج های زمین

 

که به ناز ایستاده است

 

آغاز  خاک و گل حادثه

 

پرتاب نگاهی ست

 

که داغ کرده اند

 

داغستان

 

داغ ، داغ

 

رقص های ، نوشتنیم را !

 

و با  تیز ابه ی گیوتین

 

جدا

 

جدا شدن قوی  زمان

 

و فاصله ی  بال های

 

  هه ر چه من

 

به بالم  نداده اند

 

تا رفو کنیم به هم

 

آنچه  را که ماییم

 

و تمامی شکست های

 

نشکستن را !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 بند

                      بند

 

ایرج عبادی

 

بند نمی شوی

 

بند می آورم

 

پا بند گویا....

 

از اینسوی  تنهایی

 

تا آنسوی بوسه

 

چند دور بگردیم

 

تا

 

به اوج چرخ و فلک برسیم؟

 

می گویی

 

بارانیت را دوست دارم

 

باران می شوم

 

می گویی

 

بارانی آفتابیت را .....

 

 آسمان را جتری می آورم ، آبی

 

بر آستانه ی گیسو های خیست

 

طاقت حضور سر ما را  بند نمی آوری

 

سا یه ام را در آغوشت می اندازم

 

نه ، تابلو

 

نقاشی دوری را ورق نمی زند

 

دست های تست

 

این بار

 

پیچیده عشق را گرم دور گردنم !

 

مهر 87

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 ردیف که نه ، نت

ردیف که نه ، نت

 

ایرج عبادی

 

ساده و پیچیده می نویسی

 

که به دستم برسی

 

ترا تا ارتفاع بلند خواستن می برم

 

که شانه های عسل را بشماری

 

و آبی های بی شمار را !

 

از گردنه های تردید

 

که رها شویم

 

این قطار شکسته هم می تواند

 

ستاره های نا دیده را

 

در تاریکی جنگل بکارد!

 

آب به آسیاب  دل سیاه می ریزی

 

که دوری را جار بزنی!

 

وقتی  رقص نور ، واژه هایت را قاپبد

 

و صدایم کرد

 

نتوانستی

 

از بلندی شگرف ما

 

مرا به پایین پرتاب کنی!

 

این نت ها را آهنگساز آزرده ای می نویسد

 

که یاد

 

تپیدن را از تو دارد!

 

 حضور  صندلی های پر از میله و شمشیر

 

را دو باره می شمارم!

 

یک، دو ، سه  ، هزار ها

 

می خوانم ، نه باهم می خوانیم !

 

آزادی در حافظه ی کلید سل جا مانده است

 

نت ها را که عاشقانه ننوازی

 

ردیف معنی پیدا نمی کند !

 

18/5/ 87      کرج

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  |
 چنور 1
 

 

  

                        چنور 1

برای کسی که دیوار ها را می شکند

 تااز مهر ابدیتی بسازد

 

 ایرج عبادی

 

 یاغی شب یا روز

 

که باشیم در میانه ی " چنور "

 

تمامی هفته صدای بودن راز یست

 

اکنون

 

دیگر پرواز با عطرتو

 

صبح شده است

 

ساعت ها

 

در کمر کش عبور زمان  و

 

حرف ها نا تمام!

 

چند ماه باید صدایت

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 تمامی تو .....

تمامی تو  .....

 

ایرج عبادی

 

وقتی مهر بانی

 

طعم تلخ

                                        

خشکسالی ضربان

 

 دل را چشید

 

نگاه پرنده

 

در گندمزار عاتفه

 

ساده نبود

 

مرگ پرواز

 

هیچ پرنده ای ساده نیست !

 

من تمامی تو را باور کرده ام

 

کجای قصه نا تمام مانده است ؟

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 پاس کاری

پاس کاری


 



ایرج عبادی


 

می خواهی مرا به کجا پاس دهی؟

 

غم، دووری، انتظار یا که آغوشت

 

اینکه شاهکار تازه ای نیست!

 

من دریپ زدن را

 

از تو یاد گرفتم

 

می دانستم از گل زدن می ترسی

 

توپ هم که نیستی

 

با آن بال های سپید ، بلند و ماندنی

 

هنوز

 

که بوسه ی اول است!

 

هر کجای قصه می خواهی مرا بشمار

 

هاف بگ، فوروارد ، بک یا ......

 

یادم آمد

 

من قهرمان دو ماراتن بوده ام

 

اگر در گل هم نیاستی

 

باز به تو می رسم

 

گریزی ، نه

 

می گفتی: هواپیما چیز بدی نیست

 

و دلت پیش طوقی ست

 

گفته بودی :

 

" تو هم پرواز و هم بال منی "

 

پس پاس بده !

 

 10 فروردین 87



|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 سال نو مبارك



هر روزتان نو روز

نو روزتان پیروز

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 نه اینگونه

نه اینگونه


 


ایرج عبادی


 

عشق را در نیمه ی اول روز

 

 دور می زنم

 

به دور خورشید که می گردم

 

یادت تکرار می شود

 

نیستی

 

یا در سفر فراموشی؟

 

سرما ی شلوغ بیداد می کند

 

کمی دوری هم کم نیست

 

وقتی چشمهایت را دوره می کنم

 

گرم می شوم

 

 شهر تاریکی

 

جا عوض می کند

 

نیمه ی دوم روز

 

شعری می شود

 

تا غروب و عربت را با تو

 

تقسیم کنم !

 

تابستان 86

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 یک فرسخ

                          

  یک فرسخ

 

 

   کم می آورد

 

شعرم از نگاهت

 

شکستن

 

به معنای آیینه  یا پسته نبست

 

پشت را

 

از زیر بار هفت طبقه رها کردن

 

تا نشکند

 

در حجم موهایت!

 

انار را که صدا زدی

 

شب از نیمه

 

قدش را بالا میکشید

 

بوسه را خواندم

 

تا بگویم که ترا از برم!

 

یک فرسخ که چرحیدم

 

نشکستم

 

که آغوشم پر شده بود

 

از تو

 

و ستاره باران !

 

31 شهریور 1386

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 دایره ای جادویی

دایره ای جادویی

 

 

خواستنت سبز

 

سبزینه ی چشمان ترا

 

تا سرشاری چشمه ی

 

بهاران می برد

 

آمدنی ست ، رها در باران

 

که قامت زمان را دشتی پر

 

گل می کشد

 

این حادثه

 

دوستی را به آرزوی رنگین کمان می کشاند

 

خشت ، خشت خانه ی احساسم

 

می شود با تو هموار شود

 

که ماندنت

 

گلدانی از شعر و تصویر وبی تابی  ستاره

 

که آغوشت

 

غزل روشنترین ترانه های یاغی من!

 

حطی کشیدم

 

زیز واژه عشق

 

دیدم

 

دوخط – هلالی از مهتاب

 

دایره ای ست جادویی

 

بی انتهای گریز

 

از هر جا بیاییم

 

در آغاز و پایان بهم می رسیم .

 

         ایرج عبادی

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در دوشنبه بیستم فروردین 1386  |
 ماهی های احساس

 

                                 

ماهی های احساس

 

صدای نقاره های دوست می آید

 

که می رسد

این سوار سرخ آجین

هر چهار شنبه یک بار

با تبرک جامی نو

رها در شولای فصل ها

می برد از آتش ،

 باور های

کهنه ی زردی را

و می کارد در غربت کوچه های تنهایی                                                                

ازدحام اشتیاق گلها را

تا

هفت شین جا مانده را

به هیات هفت سینی دگر بگرداند

و می شود کور آنکه

ماهی و آیینه و چراغ را  دور بیاندازد

 

صدای طبل های آمدن میترا  می آید

 

تا تمامی سبزه های شعر را

در باور مهربان سپیده

 و

پرواز بالا بلند عشق جای دهد

که شنل رنگین آفتاب

در انتظار میهمانی ماهی های  احساس من و تو !

 

اسفند 85 - سنندج

 

                  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در شنبه نوزدهم اسفند 1385  |
  واهمه

 

واهمه

 

از شکستن غرور واژه های تو

 

عطر باغچه هم شکست

 

و قنارهای سر کش آواز

 

حجم تنگ قفس را دو برابر دیدند

 

آینه ها

 

که در برابر تاریکی ایستادند

 

خورشید

 

ترک روشن هجرتش را بر اسب بسته بود

 

با کوله باری از اندیشه ها ی بریده

 

و خمیازه های عزلت

 

این همه فاصله میان

 

باران و کبوتر و مهتاب

 

یعنی اینکه روشنایی را قده غن کرده اند

 

می دانم که

 

انباری پر قلمت  خالی نمی شود

 

اگر شکستگی دستم را

 

گچ نگیری

 

خودتت را در نوبت بعدی انداخته ای!

 

در این حافظه ی  نشسته

 

جایی پر ندگان  صوت را می شکنند

 

و در جایی

 

صداهای شکسته را بدار می آویزی

 

از واهمه ی ازدحام داس و خنجر

 

قصیده ام چه کوتاه شده است !

 

24/11/ 85

سنندج

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385  |
 هوایی باز

 

 شمع دانست که جان دادن 

پروانه زچیست

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

 

 

 

                                                   

                                            هوایی باز

شبیه رویاهای دوری

که کولی ها تعبیرش را نمی دانند

خسته ام

و عقربه ها فرسوده ام میکنند

ابر تنهاییم خاکستری و بی باران

و چشمانی که تقدیر مرا می بافد

اسمش را می گذارم روز

نه شاید شمارش معکوس

شلیک فریادها نزدیک است

امواج بی رحمند و

 دلم را مپرس !

تواز زمان رفته ام عزیزتری!

و از پرنده ی آنسوی ویترین کودکیم خوش بال تر

 آخر قصه را هنوز نمی دانم

برای آمدنت و رسیدن به هوایی باز

چند فرسنگ باید شکست

این پنجره دیگر تحمل بسته ماندن را ندارد

من

آماده ی ویران شدنم !

                                              سنندج – شب دوم بهمن ماه85

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه یکم بهمن 1385  |
 نه - گویا تو هم

     

 نه ، گویا تو هم !

 

کمی  آرام تر

 

توقف ممنموع مثل دوست داشتن

 

این جاده کی به ستاره می رسد

 

تا همه چیز در آسمان آبی شود

 

قصد انکار سپیده را ندارم

 

که میان اینهمه تاریکی و نجوا

 

گام بر می داری

 

دلسردم

 

و این ربطی به زمستان ندارد

 

در تنور دستهایت دیگر

 

هیزمی ، نه

 

گویا توهم از اهالی این شهری

 

که نمی خندی و دور........

 

میدانم یخ زده ای !

                                                                 سنندج 15ر10ر85

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه پانزدهم دی 1385  |
 شب یلدا
       

 آبی ترین قصه

 

سیبی که در دستهایم می گردد

با همه ی سرخی

 از آن تو

می نویسم:

باد آرام ونم نم باران و بهاران

و تو می نویسی : تو

موج ها

که در اوج موج می زنند

سرریز آبند

یا آبند خاطره!

آبی ترین قصه ی کوتاه را

در کتابی

که شش دانگ آنرا به نامم کرده ای

اینگونه با دستهایت

که حالا از آن من

می نویسم : تو

 

                              

  شب یلدای 85

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385  |
  رنگها - نه کرشمه ی سیاه قلم

 

 

 

                     رنگ ها -  نه

                                         کر شمه ی سیاه قلم

 

                    

 

تصویری از جنس خط  و ا حساس

 

در باور آفتابیت

 

می شود بهانه ای

 

تا نقاش خوش دست

 

پنجره ی رنگین کمان را

 

در هوایی تازه باز!

 

تراکم بهاری این نردبان

                              تا بالا

زمان را نمی شمارد

 

اینهمه مهربانی باران و رنگ

 

مرا چنین خیس ندیده بود

 

خوشه – خوشه عسل

 

یعنی اینکه آ مدنت شیرین

 

انگار – باز

 

زنگ دلتنگی ست

 

که در موبایلیت

                     نا آرام !

 

نمیدانست صبح شده است یا نه

 

که پیغام نارنجی نارنج را

 

در عطر دیدار قناری

                            به انتظار

و سکوت صدا

 

گام های مشتاق عابری را....

 

نمایشگاهی ا ز رنگها – نه

 

کرشمه ی سیاه قلم

 

به رستاخیز عشق رفته است.

                                                        25 آبانماه 85

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385  |
 اجاق شعر هایم

 

 

اجاق شعر هایم

 

آ تشی که روشن کرده ای

 

مانند سیگار دودم می کند

 

از کدام پیچ بپیچم

 

که پیچش مو هایت تقسیمم نکند

 

ترانه های یاغی

 

سیم ها را می نوازند

 

و تو زخمه ات را

 

در خانه جا گذاشته ای

 

کنار من اگر نشستی

 

یادت باشد

 

 اجاق شعر هایم را جا نگذاری

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385  |
  کمی پایین تر
                                          

                                             

کمی پایین تر

 

دیر که نشد

لبه های قیچی را بستم

با ریسمانی که نه بریدنی

سرودت تکرار دور ویلونی بود

با شعر تازه ام

تا دلنوازی ترانه ی نزدیک رفت

که آمدی

تنهایی سوار غمگین

اتوبوس شهری  

نه

 کمی پایین تر

در میعادگاه حادثه

اکنون که

قفل محکمی به در آپارتمانت زده ای

دست هایت

کسی را با خود دارد

شاید در کنار این پنجره ی تو در تو

دیگر نمی خواهی گام های رفتن را بشماری.

 

 

                    سنندج   آبانماه 85

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در دوشنبه پانزدهم آبان 1385  |
 تازه ها

 

       

 

    

گاهی

 

 

این خط

 

 کنارشاخه های فراوان

 

بن بست را هم دارد

 

که می گوید می شود

 

در شب هم نارنجستان را د ید

 

زنجیر که کوتاهم نیست

 

معنای بی زنجیری را نمی دهد

 

 درسا قه ی  دستهایی جدا

 

سبزه و سبزی گونه های تو

 

که چشمی سیاهم چاشنی دارد

 

عروس حجله ی شعرهایم می شود

 

 گاهی

 

می توانی

 

روی نوک پا بایستی

 

و بی صدا داد بزانی

 

 که رها شدن هوای بدی نیست!

 

چرایی که به دنبال می آید؟

 

بعد می پرم  داخل آب و بی محابا

 

دنبال ماهی های اعماق

 

رهاتر در حوض های بی ماهی

 

می گردم!

 

22/5/85 عباس آباد تنکابن

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385  |
  ادامه ی شعرهای تازه

 

 

 

بی

فاصله

 

 

رسالتی در

 

خورجین جاده ها

 

از 2  که آغاز میکنی

 

به   14 میرسی

 

 

دستهایت قلم

  

نا نوشته های من

 

و بوسه

 

هایت رویای نم نم باران

  

می گویم : تو

 

 

می گویی : از اول

 

 

میگویی : تو

 

 

می گویم: تا.......

 

 

که میمانم

 

 

کوه یخی نه-

 

 

جرقه ای از تو

 

خورشیدم

را شعله ورتر می کند

 

 

گل سرخی

 

که هر روز نامه ای

می شود دردستهایت

 

 

پایز را نمی شناسد

 

 

بیایی

 

آلاچیقی شده ای

 

در فصل های سرد فاصله

 

موج که می گیرد

 

کوسه ها هراسان از

 

یخ آبها می گریزند

 

وما

 

توفان را دور می زنیم

 

سلیمانی – 22/12/84

 

 

 

 

 

که می ریزد

 

 

این سرخ

 

در خون من

یعنی راه رفتن تو در کوچه های باورم

 

آزادی یعنی اینکه

 

بگویی هستی

 

و گرنه دیوار بسيار

 

چقدر دورغ گفتنت زیباست

 

دلتنگم

 

که تو نیستی

 

تا حرفی تازه را

 

در پیچ موهایت بنویسم

 

رنگ آبی آسمانیت را

 

چگونه بنوشم

 

با سکوت لحظه های بارانیت

 

دنیا از تو

 

و تو از من

 

عبور خواهی کرد

 

و دواسب

 

در قابی ماندنی

 

در پسکوچه های نرسیدن به دنبال هم  می گردند

 

و تو

 

هنوز تسبیحت را شماره می کنی!

 

 

 

 

 

 

که قلمم را بر ميداری

 

بوی نوشتن مرا فرا می گيرد

 

در مهاباد چشمهای تو جز

 

مهاباد اشتياق چيزی نمی بينم

 

چه جادويی ست

 

که اين گلزار

 

گردش نمی خواهد

 

فقط ايستادن و تماشا!

 

که اين سفر بسوی دستهای تو

 

پرنده شعر های مرا

 

بی قرار و نا آرام

 

همچون لحظه های پاييز!

 

که بال به بالم دهی

 

آسمان هم عاشق می شود!

 

 

 

 

 

 

ساعت ۲۰ ثانيه به ۶

 !

خواب هايم تعبير نشده اند

 

راست است گل آفتاب گردان آمده باشد؟

 

می گفتم : اگر لاش خورها

 

ديوار هارا خراب نکنند

 

انقلاب عشق خواهد بود و

 

شورش مهربانی

 

ساعت  ۲۰ثانيه به

۶

اين چراغ چرا نمی ايستد

 

تا خاطره ی عکسهايت آمد و رفت نمايد

!

اين باغچه ی سيب

 

در زير چتر شعر آرام می گيرد

 

آهت را نگهدار

 

بگذار

 

صدای آتش فشان چشم هايت

 

مرا از تو پر کند

 

 

 

 

تبانی

 

این دریا کی به مرغ می رسد

 

که برسد به موهای تو

 

و به پیچد  به تنگنای حادثه

 

که نتوانستی

 

گریختن از تردد پنجره

 

ساده است

 

با لاکی  به انگشت پاهایت

 

گفته بودم

:

که زیبایی باران را

 

هر کسی تاب

 ....

و تبانی ابر و یک بوسه

 

یعنی دویی و  یکی

 

و تداوم نم نم

 ......

سراشیبی دفتر یک لحظه

 

در انتظار

 

که چاقو بی مهابا  مرا و ترا

 

فراموشی

یعنی اینکه بیایی یا نیایی

 

مهم اینست

 

که موج شدن سخت است

 !

عباس آباد تنکابن       16/6/84

 

 

 

 

 

کیف دستی

 

اهل شمایم

 

که جا می گذاری خودتت را

 

اگر نه حرفی

 

از غصه ی نگاه دیگر!

 

می نویسم

 

مجنون هم که نداری!

 

این حادثه

 

اگر بشود که می شود

 

نه – زخمی ندارد

 

نه رگبار

 

حالا چگونه را کنار بگذاریم

 

آنچه را که در آن اسیریم

 

از روزنامه بگیر

 

تا (ای میلی) تازه !

 

بگویی -

 

فقط دو نفر در قایق این رودخانه

 

پارو می زنند

 

دیگر نوشتن هیچکس را

 

در تابلوی عبور ممنوع

 

نمی نویسم !

 

که نامت را قبلا" بر روی کیف من !

 

23/2/84

  

 

 

 

 

توری

 

 

" بوسه ای برای تو !"

 

آغاز یا پایان

 

می شود یا نمی شود

 

که گاه " شاه بیت غزلی "

 

و می نشیند

 

کنار لب های تو

 

یا جا کتابی های من!

 

انتهایی نیست

 

ابتدا

 

شروع نامی ست

 

در آی دی  گم شده ی لحظه ها

 

نه سرگردان

 

آنچه که پس از یافتن می آید

 

نه  دام

 

نه تور خیابان

 

که در توری گیسوانت حرفی !

 

نمیدانی

 

پاهایت در آغوش سندل چه زیبا ؟

 

دستهایم را قطع کرده اند

 

با روسری تو !

 

راستی کنی اگر

 

نگاه مرا داری

 

پرنده ای که منقارش را

 

از دانه ی دستهای تو نبریده است

 

که نباشی

 

راهی نیست

 

سال هایم را می تکانم

 

شايد آنجا .....

 

 

 

 

 

 

 

 

دو سکو آنطرفتر

 

که واژگان خیس شوند

 

سر دیوار سرک می کشم

 

که نگفته باشی دورغی

 

چراغ هم

 

روشن می شود

 

از ابری

 

که مرا از تو جدا نمی

 

خواهد

 

شاید

 

زیر چتر

 

موهایت

 

سر دیوارو سرک کشیده باشی

 

به سراپرده

 

ی نگاه

 

و من شده

 

باشم

 

کنار تو

 

شاپرکی خیس

 

و نگران همسايه ی

 

دست راست

 

یا

 

که بالهایم را

 

قیچی

 

که نتوانم

از

سکوی خانه ی موزاییکی شما

 

آنطرفتر تر

 

دو سکو را بیشتر

 

بشمارم.

 

8/6/84

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در چهارشنبه یکم شهریور 1385  |
  این چنین آغاز شد
 

             

 

دوست می گوید:

 

 

 

ایرج عبادی در سال ۱۳۳۷ در سنندج متولد شد.

 

تحصیلات ابتدایی و متوسطه  ی خود را در سنندج،مشهد، شیراز

 

 ،تهران به اتمام رسانید. از مدرسه ءالی پارس

 

 لیسانس زبان انگلیسی گرفت.

 

 مدتی در هندوستان برای تحصیل در دوره

 

فوق لیسانس ا قامت کرد.اکنون مدرس زبان انگلیسی

 

 در مراکز پیش دانشگاهی و

 

دانشگاه آزاد و سازمان مدیریت صنعتی  سنندج می باشد.

 

عبادی غیر از

 

شعر در زمینه های نقد و برسی اشعار ،

 

ترجمه متن های گوناگون اززبان کردی به فارسی،

 

از انگلیسی به کردی و بلعکس فعالیت دارد.

 

مدت 9 سال مسئول انجمن فرهنگی –هنری و

 

 ادبی مولوی کرد سنندج بود. چند سالی مدیر مسئول نشریه ی

 

 داخلی تافگه انجمن مولوی و یک سال و اندی

 

سر دبیر هفته نامه ی ئاسو 

 

درسنندج و  نيز به مدت دو سال سر دبیر

 

هفته نامه ی  کرفتو در سنندج بود.

 

از ایرج عبادی تا کنون ده ها مقاله،

 

نقد، ترجمه در کنار اشعارش در نشریات محلی

 

 و کشوری مانند

 

 ( سروه – آیینه –  سیروان– در آستانه ی فردا-  ماهنامه ی

 

مهاباد – تافگه - در هفته نامه ی آسو و هفته نامه ی کرفتو )

        به چاپ رسیده است.

 

  شعربه باور من  :

 

بزعم من تعریف جامعی برای شعروجود ندارد.امروز دیگر شعر " بیان موزن مقفی نیست " 

 

 ( 1 ) تعاریف متفاوت و فراوانی درمورد شعردر کتاب های کهن فارسی و کتاب های تازه چاپ

 

شده معاصر وجود دارد.

 

تعریف دکتراسماییل خویی که گویا تحت  اندیشه ی سید قطب قرار گرفته باشد تاحدی

 

جهانشمول است ، " شعر عبارتست از گره خوردگی عاطفه ،احساس ،خیال و اندیشه در

 

 بیانی آهنگین " رندی می گوید"شعر باید شعر باشد!"

 

این حرف با زبان عامیانه شعرو نوشته را از هم جدا می کند. حا ل شعر موزون باشد یا بی وزن

 

 فرقی نمی کند.مهم به قول شفیعی کدکنی " رستاخیز کلمات می باشد. " ( 2 )

 

پیچیدگی های بیانی و مضمونی و حتا فرمی شعرامروز ایران، درک شعر را تا حدی دشوار و

 

 دور از دسترس کرده است.؛ که تلاش شاعر باید رسیدن به سر چشمه ی زلال کلمات شفاف،

 

 صمیمی وخلق مضامین بکرو تازه باشد. حالا کار برد های آشنا زدایی ، ساختار شکنی،خلق

 

زبان تازه در شعر و گرایش به فرمالیسم و ...... جای حرف و گفتگوی بسیار دارد. اینکه شعر

 

 توجه به احساسات فردی و عاتفه ی انسانی دارد ، جای تردیدی نیست.حال نوع نگرش هنر

 

 مند متفاوت می باشد.

 

 

1-    نقل از خواجه نظام الملک در کتاب سیاست نامه

 

2-    کتاب موسیقی شعر از دکتر  شفیعی کدکنی

 

                                                                        

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
 

 

 

قرمز گرم

 

مانند روشنایی عریانم

 

از ذهن من که دور شده ای

 

می خواهی خودت را کنار ماه جا بزنی ؟

 

اولین پیاله ی شراب را که نوشیدم

 

با خودم  به جنگ رفته ام !

 

آیینه را نگاه کن !

 

زشتی جا کفشیها دو برابر شده است

 

نامه ات نرسیده است هنوز

 

تا – ترا در من بنویسد

 

میروم تا برای سفره ی صبحانه

 

بغلی عشق

 

– چند ورق فکر

 

– چند تکه عاتفه بیاورم !

 

ظهر شده است

 

کنار آیینه می ایستم

 

- و کفش های رفتنم را به دست می گیرم

 

شاید

– دریا –

 موج تازه ای به جان ما بیاندازد !

 

 

 

پوسته ی هراس

 

 

به جمجمه ی آسمان چنگ می اندازم

 

تا

 

 باران بگیرد

 

اکنون

 

– شعرهایم را به من باز گردان

 

چترم را بر دارید

 

 – تا رفتن زیر باران را تجربه کنم !

 

تقسیم هوای اتاقت ساده نیست

 

مانیتور کوههای بلندهم

 

– حافظه هایشان گم شده است !

 

دورمی شوم از شقیقه های خودم

 

از قایقی بی بادبان

 

  احساست جاری می شود

 

و فاصله ی نگاه تو

 

  به تقسیم هوای اتا قت می رسد.

 

 

 

سفر کتاب

 

 

شمعدان دستهایت حافظه ی نور را تکرار نمیکند

 

در ویرانی کوچه ها

 

– غروب به کوچ می نشیند

 

ماه را نصف میکنم

 

که عشق سرک می کشد

 

شعری در کتاب نیمه گشوده ات جاری میگردد

 

شعر غریبه ای 

 

- که در ویرانی عاتفه

 

– خود را جا گذاشت !

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در پنجشنبه پنجم مرداد 1385  |
 
                                   

            

 

بي پرده

 

 

كه زنگ شکسته ای

 

آویخته بر گوشهایت

 

به صدا در آيد يا نيايد؟

 

                                       می گرداند اجاق خيابانها ترا

 

شاید

 

تا ققنوسی پر کشد

 

در صبح

 

كه باران انتظار

 

خمیده در کمین ابر

 

در را بشويد يا نشويد

 

اگر گيسويت كه ديگر هعطر نيست

 

چتر راهم باشد

 

يا نه خيس – خيس

 

مهم نيست – گم شدن

 

كه خود را پشت پنهان انداخته ای

 

و د رعبور تغير مجسمه ای

 

دیوار

 

دیوار

 

دیوار

 

در نا به جا ترین جای دنیا

 

جایی پیدا کردم

 

که جایش سبز بود

 

رودخانه اگر چه کوتاه

 

کدر را دور می زنند

 

به جهنم برف- برف

 

شعرهايت را نمي شويد- تا من

 

و آنرا سر گذر براي چشمهاي ياغي ......

 

با كرگي در شگفتن احساس می گوید- من

 

نه در پرده اي

 

كه مي خواهي پشت پنجره ات بياندازي

 

و درزنداني به اندازه ی باور

 

هواي كهنه را شمردن

 

هنوز

 

دستي را دوست دارم

 

كه رها در آفتاب

 

بسوي من نه – بسوی آنچه دوستی ست

 

سر گیجه می گیرد

 

و در سپيده كه نمي شكند

 

خود را به پیچد

 

می خواهم به گویم

 

                                            چترم را پيدا كن

 

و چمدانم را به چين!

 

از شروعت كه دير نيست

 

دور شده اي

 

چگو نه بنويسيم

 

دوستت دارم.......

 

سنندج  - چهار شنبه27/11/83

 

 

|+| نوشته شده توسط ایرج عبادی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 
 
بالا
SCRIPT language=JavaScript1.2> //Disable select-text script (IE4+, NS6+)- By Andy Scott //Exclusive permission granted to Dynamic Drive to feature script //Visit http://www.dynamicdrive.com for this script function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } -p://www.webgozar.com/